+ بازم وقت رفتنه

دارم کوچ می کنم...

احتمالا برای کسی مهم نیست ولی اگر خواستید بگید آدرس جدید بدم خدمتتون...

از همه ی اونایی که اومدن و من به خاطر بیماری و حال بدم نتونستم بهشون سر بزنم عذر خواهی می کنم...

خوشحال می شم توی خونه ی جدیدم میزبان لحظه هاتون باشم....

در آخر برام دعا کنید...

هرچند سعی می کنم گاه گاهیم اینجا بیام...

مراقب دلاتون باشید...

سربلند و آزاد و سبز مانید

نویسنده : ا. ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٥
تگ ها:


+ دگر می خندیم!

دیکتاتوری عشق دگر ما را بس

حرف های یک کلام و بی اگر ما را بس

من مانده ام جگونه گم شدی در راهم

دیگر این دیدن و نوشیدن بی اثر ما را بس

 

ما زیاده بوده ایم در راه شما

راست گفتید نبوده ایم همراه شما

ما دگر خسته از این در به دری گردیدیم

و دگر نیست مرا پای به بیراه شما

 

ما عمر به ره عشق شما بگذاشتیم

در دل خود پرچم دلدادگی انداختیم

گر شما دلزده اید از کس و این ناکس ما

بار دیگر به هوای کس خود پرداختیم

 

این همه عمر فدای لبخندی گردید

ناشیانه دل در گرو بندی گردید

بند پاره شد ، دل گم گردید

یاد شما مردو خود بندی گردید

 

در سر مپران دگر که ما برگردیم

راه مستقیم به سوی خود بر بندیم

ما بی تو دگر غمین می نشویم

غم نیست مرا ، دل مرد ، دگر می خندیم

 

نویسنده : ا. ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
تگ ها: عشق


+ خودکشی آزاد است

مرگ یعنی تمام

پس چرا سگ دو زدن

در میان لحظه هایی که نماندن کارشان

هی سیاهه این سو ، آن سو زدن؟

من دلم مرگ می خواهد توبه نیست کار من

گرگ ها را توبه باید بر سر داری زدن

گرگ گشتم آری گرگ هاری گشته ام

گوسفندی نیست پس خود دریده ام

گر شما داری مهیا نکنید

که به بالایش به شعاری زیبا

زندگی آباد است

من چنین می خوانم و می گویم باز

خودکشی آزاد است

نویسنده : ا. ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها: مرگ


+ حالم بده!

اول اینکه اصلا خوب نیستم.دلم می خواد بمیرم...چیه خوب...آره من عاشقشم...حتی وقتی می گه از یه مرد که ٢ سال کوچیکتر از خودشه خوشش میاد بازم احساس می کنم عاشقشم...یاد نگرفتم نفرت داشته باشم...با این همه بازی که سرم در آورد بازم عاشقشم...فقط می خوام بمیرم...خستم...خیلی خستم...

دوم اینکه کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک

سوم...

سراب بود

لبخند بر لبانت

زهر جانکاهی بود ، بوسه های بی قرارت

دست هایت...

تو به عشق چنان می نگری

که به خاک کف کوچه های شهر

و دلم را به هیچ پنداری

و من را توشه ای نیست دگر...

خواب هایت

یادت هست؟

همه پر بود ز آغوش دگر

تو خودت می گفتی

حال من حالی نیست

و دروغ است که می گویم گاهی

جای تو خالی نیست

من گمانم این بود

عشق دیگر دارم

دختری هست کنون

که مرا دوست دارد

لیک این  من جان بیمار

دل در گرو بی کس و کاری دارم!

نه گزافی گفتم

من خود دل بی کس و کاری دارم

 

نویسنده : ا. ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها: عشق و سیاه


+ شکستن

من را شکست...

بی رحم بود...

تو می گفتی...

تو دل بستی...

او شکست...

او بی دل بود...

تو می گفتی...

ما دل بستیم...

به شکسته های پوچ..

شما می گفتید...

آخر و عاقبتی نیست مرا...

آنها شکستند...

تمام رویاهای ما را...

حال او برگشت...

حال من گرگ هاری شده ام...

من تو را شکستم...

و ضمیر ها میان این بیگانه احساس گم شده اند...

 

نویسنده : ا. ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها:


+ دشمن وطن!

تو صدا شنیده ای

که یک نفر پشت زمین

از دشت نبوده ها

فریاد بزد

منم خدا

تو مالک کل زمین!

تو صدا شنیده ای

که یک نفر روی زمین

از ناکجای سرزمین

فریاد بزد

تو نایب خاص منی

از طرف همین صدا

اجازه داری بزنی

تو صدا شنیده ای

که بکش غمت مباد

هرکه گفت برای چه

تو بکش بی هیچ سوال

تو صاحب جان یاسمنی

هرکه پرسید از کجا

تو بگو دوست دارم

یا بگو ناز منی

ولی با همین سوال

دشمن خدا شدی

چون که دشمن منی

حالا تو اجازه هست؟

تا بگیم میاد صدا

از همین زمین ما

که یکی نه! هزار هزار

می زنن داد و فریاد

تو با دستای خونی

  دشمن این وطنی!

نویسنده : ا. ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها: ایران


+ سخته خدا سخته خدا

سلام...

برای یار دبستانیمان که در دست دژخیمان اسیر است...

خط و نشونه دشمنا

دندونای تشنه به خون

دردای فهم آدما

سخته خدا سخته خدا

سکوت من سکوت تو

شکستن دنده ی او

صدای مشت ها به دهن

دیدن لبخند عدو

سخته خدا سخته خدا

اگر تو اون بالا بودی

اگر که خونو می دیدی

باز سخته که باور کنم

 آروم به عرش تکیه می دی

سخته خدا سخته خدا

جوونامون بی جون شدند

جوی های آب پر خون شدند

صدای آدم نمیاد

گرگ ها حالا تکخون شدند

تو این زمونه ی سیاه

شیر و تو زندون می بینیم

اشک ما ها بست نبود

خون روی چشم ها می بینیم

سخته خدا سخته خدا

باور کنم هستی حالا

باور کنم از اون بالا

هنوز نگهدارمونی

دست هات نیست از ماها جدا

سخته خدا سخته خدا

 

نویسنده : ا. ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها: ایران


+ چشم بگشا خانه مان ویران شده

چشم بگشا خانه مان ویران شده

آسمان سرخ فام است و زمین دریای خون

خوشه ی اهریمن کو بی بار بود

حال بین از دریای خون سیراب شده

خاطر پژمرده مردان شهر

نه برای دختران خوب روی

بر دل پروانه ی آزاد زی عاشق شده

سال هاست در طلب آن سوی سنگ 

دست ها زنجیر

 پای بسته

چشم ها نفرین شده

شاهدان غیب گو بس خوانده اند

از رهایی

از خدا

از دست های باز باز

لیک گویا غیب هم افسون شده

مادران بس بوسه بفرستاده اند

بر در زندان

برای دست های کودکان

دست هایی که دگر بی تن شده

روزگاری خانه ام سرسبز بود

پر ز عشق و فارغ از هر درندگی

مهد شعر و خانه ی پرواز بود

...

آه ، بس است دل صد تکه شد

چشم هایم داغ داغ ، پر اشک شد

این همه بهر جه می گویی

بگذار تا به صبح

شب دراز است

قصه هم خونبار شد

اندکی صبر کن تا صبح دگر

مهلتی از بهر خواب ده ، بیدار می گردیم وقت دگر

...

ای دریغا صبح هرگز بر نیامد

شب بماند

بغض تا چشم ماند در حسرت نوری بماند

حال من فریاد می دارم آری بخواب

چشم بر بند خانه مان ویران شد

نویسنده : ا. ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها: ایران